حسن حسن زاده آملى
61
دو رساله مثل و مثال (فارسى)
واقعاند ، و آن صورة الصّور است كه وحدانيّت تام و كمال مطلق مىباشد . يقين دارم فورا برخورديد به اين كه آن صورة الصور چيست ؟ أفلاطون غالبا از آن تعبير به خير مطلق مىكند كه مطلوب كلّ است و غايت وجود است و غايت علم است . در تمثيل در مغاره سايهها را از پرتو آتش حادث يافتيم پس از آن چون از مغاره بيرون آمديم عالم محسوسات را به پرتو آفتاب ديديم ، أمّا اگر به حقيقت برسيم خير مطلق را هم خورشيد عالم معقولات مىيابيم ، پس بالأخره وجود و علم و حقيقت و كمال و جمال همه منتهى بخير مىشود و فلسفه حقيقى عشقورزى بجمال او است ، بازگو از نجد و از ياران نجد ؛ آمديم بر سر عشق و باز ياد از مولانا كرديم كه مىفرمايد : چون سخن در وصف اينحالت رسيد * هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد هرچه گويم عشق را شرح و بيان * چون بعشق آيم خجل گردم از آن بعقيده افلاطون حكيم واقعى عاشق است ، عاشق جمال حق است ، آرزومند وصال خير مطلق است ؛ عقل تا ساكن است جاهل است چون آتش عشق در او افتاد و به پرواز آمد بقول شيخ سعدى طيران آدميّت ديده مىشود . در جايى از قول سقراط مىگويد : تنها علمى كه من دارم علم عشق است ، و گمان دارم افلاطون اين سخن را بالاترين مدحى دانسته است كه از سقراط كرده است ، و من از ديدن اين عبارت دانستم چرا سقراط آثار كتبى ندارد از آن است ، بقول خواجه كه علم عشق در دفتر نباشد ؛ آثار قلمى افلاطون هم همه حكايت زيبائى و حديث عشق است . . . » . بيان : آن كه مرحوم فروغى گفته است : « مسئله كون و فساد را افلاطون اين قسم حل مىكند . . . » مادّه بدون صورت صورتى ندارد ، و طبيعت اگر حافظ و جامع نداشته باشد پراكنده خواهد بود و پراكنده را زيبائى نيست ، زيبايى هر چيز در وحدت و تشكّل و ايتلاف آنست . دار هستى كه اينهمه زيبا است بر اثر وحدت صنع آنست ؛ و جامع و حافظ مادّه و مصوّر و مؤلّف آن موجود ماوراى آنست و اصل زيبايى از آن